ساراسارا، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

سارا عزيز مامان و بابا

تولد سارا

    تولد سارا در سال ١٣٨٩ تولدت مبارک     تولد سارا جان خانه مامان جونش بود عکس کیک تولدش و عکس خودش رو براتون گذاشتم. خیلی خوش گذشت     اینم عکس های تولدش در خانه مامانی و بابایی خیلی خوش گذشت ولی شب سارا خیلی خیلی گریه کرد اجازه نداده تا یک عکس قشنگ با عمه ها و عموش بندازیم اینها یک سری از عکس تولد سارا سال 1389 بود    بقیه عکسهای تولد سارا در ادامه مطلب ببنید     و حالا یک سری از عکسهای تولد سارا در سال 1390 را می گذارم     کیک تولد سارا امسال شبیه کلبه بودخیلی قشنگ بود تولدش رو خانه مامانی و باب...
17 بهمن 1390

عکسهای سارا و بابا محسن

      عکس های سارا و باباش در محرم سال ١٣٨٩     بقیه عکسهای سارا و بابا محسن و در ادامه مطلب ببینید                         دیدین عکسهای سارا خانوم و باباشونو تمام زحمات دخترخانوما با مادرشونه آخرشم خانوم خانوما قیافه هاشون به باباشون می ره                         ...
17 بهمن 1390

عکسهای سارا از تولد

  سلام سارای ما در روز ٢٦ مهر ماه سال ١٣٨٨ ساعت ٣٣/٩ صبح در بیمارستان بهمن واقع در خیابان ایران زمین در شهرک غرب بدنیا آمد. اسم دکتر آن (آقای دکتر عرب حسینی) و در حال حاضر آقای دکتر یاریگر روش هستند وزن سارا جان ٣ کیلو ٢٤٠گرم بود . الان یک سری از عکس های سارا جان را در ادامه مطلب برایتان می گذارم.     این عکس کارت سارا جان است که اطلاعات او را در آن نوشته و یک عکس هم تقریباً یک ساعت بعد از بدنیا آمدن است که او را آوردند پیش من و باباش     این هم یک سری دیگه از عکس های سارا جان     بقیه عکسای سارا جونو در ادامه مطلب ببینید        آقای...
17 بهمن 1390

دوشنبه 17 بهمن ماه 1390

  سارا خانوم من بدجوری مریض شده برای همین چند روزی رو نتونستم بیام و وبلاگ این دختر نازم رو درست کنم سارا جان پنجشنبه ظهر رفت حمام و آماده شد برای رفتن خانه مامانی و بابایی ساعت ٥ بعدازظهر راه افتادیم و رفتیم و سارا جان انجا خیلی بازی کرد و حالش هم خوب بود تا وقت شام هم یک قلم برداشت و مغز قلم و خورد و گفت سیر شدم . بعد نشستیم برای میوه خوردن سارا گفت که من سیب می خوام و رفت پیش باباش و بابا محسن هم براش یک سیب پوست کند و داد تا بخوره ولی همین موقع بود که دیگه شروع شد/             همون موقع سارا آمد تو بلغ مامان و شروع کرد به بالا آوردن و من هم مرتب لباس می شستم و ...
17 بهمن 1390

پنجشنبه 15 دی 90

سلام ما ٤ شنبه رفتیم خونه حسنا جون همش بیدار بود و همش شیر می خورد خیلی گرسنش بود     ادامه عکسهای من و حسنا جان را در ادامه مطلب ببینید           حسنا جان تولدت مبارک           ...
12 بهمن 1390

پنجشنبه 15 دی 90

من خیلی کثیف شدم دلم می خوام برم حمام آخجون من و عسل با هم میریم حمام     من عسل خیلی خیلی دوست دارم     ادامه عکسهای من و عسل را در ادامه مطلب ببینید         عسل بیا توپ بازی کنیم خیلی خوش می گذره تو آب توپ بازی کنیم.         هه هه من با عسل توپ بازی کردم بهش گل زدم   مامان بیا من و بیار بیرون از حمام خسته شدم دیگه             وای نگاه نکنید باید برم لباس بپوشم       ای بابا مگه نگفتم نگاه ن...
12 بهمن 1390

سه شنبه 20 دی 90

      سارا خانوم رفته رستوران ساندویچ بخوره آخه اون خیلی ساندویچ دوست داره برای همین باباش اونو برده رستوران تا براش ساندویچ بگیره و اونم بخوره حالا عکساشو ببینین             سارا خانوم من چادر و جانمازش و برداشته و اومدم تا با مامان جونش نماز بخونه آنقدر با چادر خوشگل شده که نگو قربونش برم دختر مومن خودم         یک شب من و بابای سارا داشتیم خانه رو تمیز می کردیم سارا هم بیدار بود و داشت بازی می کرد که یکدفعه من صدای جیغشو شنیدم رفتم دیدم که سارا خانوم رفته سر وسایل آرایش مامان...
12 بهمن 1390

شنبه 8 بهمن 90

  سارا خانوم من سلام عزيزم   ديشب خانه خاله مريم بودي با مامان جون پيش من و بابا نبودي خيلي دلمون برات تنگ شد آخه توي اين دو سال اصلاً‌ يك شب از هم جدا نبوديم     من كه اصلاً تا صبح خوابم نبرد و همش تو فكر شما گل عزيزم بودم خانوم خانوما ساعت يك بعدازظهر از سر كار ميام دنبالت تا باهم بريم خانه .   خيلي خيلي دوستت دارم . راستي اون شال گردن قرمز و زرد رو هم برات تموم كردم تا بتوني با كلاهش سرت كني مي دونم كه خيلي دوستش داري حالا عكسشم بعداً برات مي ذارم عزيزم   ...
12 بهمن 1390

شنبه 8 بهمن 90

  يكسري از عكسهاي دختر رو كه خودم save  كردم رو براتون مي ذارم به نظر قشنگ مي ياد خوشحال مي شم كه شما هم استفاده كنيد.   بقيه عكسها رو مي تونيد در ادامه مطلب ببينيد       ...
12 بهمن 1390